|
پنج شنبه 3 اسفند 1391برچسب:, :: 20:13 :: نويسنده : فرشته
ﺑﭽﻪ ﮐﻪ ﺑﻮﺩﯾﻢ ، ﻭﻗﺘﯽ ﻣﺮﯾﺾ ﻣﯽ ﺷﺪﯾﻢ
ﻭقتی ﺁﻗﺎ ﺩﮐﺘﺮﻩ ، ﻣﯽ ﭘﺮﺳﯿﺪ ... ﺑﮕﻮ ﮐﺠﺎﺕ ﺩﺭﺩ ﺩﺍﺭﯼ؟ ﭼﺘﻪ ﺯﻝ ﻣﯽ ﺯﺩﯾﻢ ﺑﻪ ﻣﺎﻣﺎﻧﻤﻮﻥ؟ ﯾﺎﺩﺗﻮﻧﻪ ... ... ﻣﻨﺘﻈﺮ ﻣﯽ ﺷﺪﯾﻢ ﺗﺎ ﺍﻭﻥ ﺑﮕﻪ ﻣﺮﯾﻀﯽ ﻣﻮﻥ ﭼﯿﻪ؟؟ ... ﻭ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩﻥ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺍﻭﻥ ﻣﯽ ﺳﭙﺮﺩﯾﻢ؟ ... ﭼﻮﻥ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺩﻭﻧﺴﺘﯿﻢ ﻣﺎﺩﺭﻣﻮﻥ، ﻫﻤﻮﻥ ﺍﺣﺴﺎﺳﯽ ﺭﻭ ﺩﺍﺭﻩ ﮐﻪ ﻣﺎ ﺩﺍﺭﯾﻢ ... ﺣﺘﯽ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﻣﻮﻥ ﺑﯿﺸﺘﺮ ، ﺩﺭﺩﻣﻮﻥ ﺭﻭ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﯽ ﮐﻨﻪ ... ﺣﺎﻻ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻡ ﺑﮕﻢ ﺍﻭﻥ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﺭﻭ ﯾﺎﺩﺕ ﻣﯿﺎﺩ؟ ﺧﺐ ، ﺗﻮ ﺟﻮوﻥ ﺷﺪﯼ ، ﺍﻭﻥ ﭘﯿﺮ ﺷﺪﻩ ﺣﻮﺍﺳﺖ ﺑﺎﺷﻪ ﺑﻬﺶ ... ﺣﺎﻻ ﻭﻗﺘﺸﻪ ، ﺗﻮﺍﻡ ﻣﺜﻞ ﺑﭽﮕﯽ ﻫﺎﺕ ﺍﮔﻪ ﺍﻭﻥ ﻣﺮﯾﺾ ﺷﺪ ... ﺣﺴﺶ ﮐﻨﯽ ﺣﺎﻻ ﺍﻭﻥ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻧﯿﺎﺯ ﺩﺍﺭﻩ ، ﺣﺘﯽ ﺍﮔﻪ ﺣﺮﻓﯽ ﻧﺰﻧﻪ ... ﻣﺜﻞ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺣﻮﺍﺳﺖ ﺑﻬﺶ ﺑﺎﺷﻪ ♥ پ.ن بچه ها من یه مدت اصلا قدر مامانمو ندونستم خیلی بد آوردم..خدا یه جورایی ازم رو برگردوند...اما حالا تازه فهمیدم مادر شدن چیه...حالا که خیلی اذیت ها رو نباید میکردم و کردم...
مامانمو خیلی اذیت کردم
واسه خاطر من خیلی غصه خورد
خیلی
کاش خدا منو ببخشه ولی الان قدرشو میدونم
نظرات شما عزیزان:
به کسانی که خوبی دیگران را بیارزش یا از روی توقع میدانند، خوبی نکن و اگر خوبی کردی انتظار قدردانی نداشته باش.
داداش ایلیا
![]() ساعت8:08---7 اسفند 1391
سلام
"مادر" نمیشود در باره اش کلمات را به صف کرد وانتظار معنی داشت از چیدمانی که همیشه خود را عاجز از بیان درد ها و صبر ها و خود ندیدنهای شبانه و همه زمانه اش می دانند . "مــــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــادر" را تنها میتوان "مادر" نامید . همین چهار حرفی که بعد خدا همه ی عشق ما در دنیاست . خداوند نگهشان دارد و ما را شرمسار نگاههای مهربانانه اشان ننماید .آمین ایلیا ![]()
سلام
خدا می بخشه. مامانا گلن. خدا حفظشون کنه. متن تأثیرگذاری بود! ![]() یادش بخیر اونوقتا. موفق باشید ![]()
![]() |